![]() |
![]() |
|
| پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحرکردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم |
|
< آن روز که تو با من صميمي دست دادي تو تنها دست دادي و من هر چه هست دادم>
نه باورم نميشه که تو منو از ياد ببري تولدم شد بي وفا از تو نيومد خبري چشماي من خشک شد به درحالاکي بي وفا تره بال و پرش دادم ولي ديگه واسم نميپره اينو بدون دستاي من گرميه دستاتو ميخواد ترو به عشقمون قسم اونروزارو يادت بياد حتي ديگه خدامونم به دادمون نميرسه گريه نکن که دست ما به دست هم نميرسه ترو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده بهش بگين سراغشو از کس و ناکس ميگيرم بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نميزنه ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش ميزنه فقط خدا ازت ميخوام دست توي دستاش بزارم جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره برگرد بيا به کلبمون تا سرو سامون بگيره... ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه کنم يا سر رو شونت بذارم اسم ترو صدا کنم تو هم بذار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کيو دارم دليل رفتنت چي بود اون که نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده خدا گرفتي عشقمو جواب قلبمو بده...!!!!
زير آن دره آرام و عبوس به چه حالي بودم ! بي تو با حسرت و حرمان و سرشت خلوتي داشتم آنجا که مپرس کاش مي دانستي بي تو بر من چه گذشت...!
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها غير معمولي است رفتار من و شك كرده است ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ... بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 8:57 AM توسط نگین |
|
|
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه روز زير آوار غرورش تمام وجودت له شده چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت زير لب بگي گل من باغچه ي نو مبارک...!
جعبه هاي آبي پوشالهاي کرم شيشه هاي کوچک خوشبو عروسکهاي سفيد سياه زشت زيبا کارتهاي قشنگ يک قلب ، دو قلب يک لب ، دو لب ............... يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که با هم بوديم (يک لبخند تلخ) يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده من خودم راهم گم کرده ام دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آمد
من قوي ترين موجود جهانم مگر کم است وزن سنگين دوست داشتن تو بر دوشم هيس!هيچ نگو که به خاطر اين حماقت دلم به حال خودم مي سوزد
وقتي من هستم تو نيستي وقتي تو هستي من نيستم اينها مهم نيست! ميداني.. وقتي نيستي باز هم هستي و وقتي هستم باز هم نيستم!!!
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:12 AM توسط نگین |
|
|
دوستت دارم هايت را باور مي کنم درست مثل امضاهاي آخر نامه هايت که ميگفتي خون است اما طعم انار ميداد....!
از وقتي به دنيا اومدم سايه ي زني به اسم مادر و تکيه گاهي به نام پدر تو زندگيم خالي بود مادر بزرگ و پدر بزرگم ازم نگهداري ميکردن که البته تا 5 سالگي اينو نمي دونستم تا يه روز وقتي داشتم تو کوچه با بچه ها بازي ميکردم بچه ها گفتن ...گفتن بابات قبل دنيا اومدن تو عاشق ميشه و وقتي مادرت حامله بوده ميذاره ميره بعد دنيا اومدنتم يه سراغي از تو نمگيره که ببينه تو و مادرت زنده هستين يا نه مادرتم نميتونسته اين با اين شرايط بمونه ميزارتت پيش پدرو مادرش و ميره.....تو بي پدر و مادري.....رفتم خونه داد زدم گريه کردم که چرا به من دروغ گفتين مادربزرگم بغلم کرد گفت نميشد تو بچه بودي سخت بود برات هي گفت و هي گفت تا آروم شدم اما يه داغ بزرگ تو دلم موند ...15 سالم شده بود تو کوچه نشسته بودم که يه زني ادکلن زده و با آرايش غليظ اومد زنگ خونمونو زد رفتم جلو گفتم اينجا خونه ماس با کي کار دارين؟يه دفعه بغلم کرد و زد زير گريه خودمو از بغلش کشيدم بيرون اما همينجور زار ميزد گفتم تو مامانمي خنديد گفت مامان....آره مادرتم و دوباره گريه کرد يه سري اسباب بازي و لباس خريده بود ه لباسا برام کوچيک بودن و از سن بازيمم گذشته بود چون من ديگه هم کار ميکردم و هم درس ميخوندم..گفتم دير اومدي حتما انقدر بهت خوش گذشته که سن و سال منم يادت رفته ديگه نيا اينجا دلم نميخواد ببينمت تا حالا يادت نبود اونموقع که منو ول کردي رفتي ميخواستي ياد همچين روزي بيفتي که ديگه بچه نيستم گفت عزيزم پسرم به من حق بده بابات رفته بود من کاري از دستم برنميومد ميخواستم زندگيم که بهتر شد ببرمت پيش خودم من نميخواستم با سختي بزرگ شي دوباره گريه کردو بغلم کرد گرماي آغوشي که هميشه تو زندگيم کم داشتم دهنمو بست و باعث شد بهش حق بدم و فک کنم يه مادر واقعيه...گفت يکم ديگه صبر کني ميام ميبرمت براتم پول ميفرستادم حالا قول ميدم بيشترش کنم که ديگه سر کار نري تو بايد با دوستات بري بيرون خوش بگذروني..بعدم پول داد بهمو خنديد و رفت...درست 21 سالم شده بود از نظر مالي همه چيز داشتم با پولايي که مامانم ميفرستاد يه روز يکي از دوستام گفت يه جايي ميشناسم که حسابي ميتونيم حال کنيم قبول کرديم رفتيم تو يه خونه ي خيلي بزرگ از جلوي در يه سري دختر پسر داشتن تو حياط و اينور اونور ميگفتن ميخنديدن ميرقصيدن يه دختري اومد جلو مشروب آورده بود تعارف کرد يکي يه گيلاس برداشتيم رفتيم تو يکم نشستيم دوستام خورده بودن و سرشون داغ بود يه دفعه يه زني از پله ها اومد پايين صورتش تو تاريکي معلوم نبود لباس بازي پوشيده بود با کفشاي بلند داشت با يه مردي حرف ميزد از تاريکي اومد بيرون واي..........چي ديدم کاش مرده بودمو همچين روزيو نميديدم..اون زن ..اون مادرم بود که با مرد ديگه اي صورت به صورت وايساده بود و غش غش خنديد و خودشو ول کرد تو بغل مرده داشتم منفجر ميشدم دوستام هر کدوم يه طرف و با يکي سرشون گرم بود اما من داغ کرده بودم يه لحظه فک کردم بکشمش ديدم من ازين آدما نيستن ترسو تراز اين حرفام اومدم بيرون تو خيابون داد زدم گريه کردم يعني اون پولايي که برام ميفرستاد همش پول....آخ تنم لرزيد نميدونم کي بهوش اومدم اما زير سرم بودمو تو بيمارستان کنارمم مادربزرگم دعا ميخوند و گريه ميکرد امروز 2 ساله که ازون ماجرا ميگذره من اومدم تهرانو دارم دانشگاهمو ميرم اما يه فکري هر شب تو سرم عين پتک ميکوبه اينکه يا اونو بکشم يا خودمو...!
شب به قصه دل من گوش ميکني فردا چو قصه مرا فراموش ميکني بارها و بارها اين قصه را ميگويم اما تو کجا گوش ميکني من محتاج آغوش تو وتو با که دست در آغوش ميکني؟؟؟
قطار ميرود تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چقدر ساده ام که سالهاي سال در انتظار تو در کنار اين قطار رفته ايستاده ام و هم چنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 10:9 AM توسط نگین |
|
|
غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو کرد
همين که عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي !!! چه جوري ميتونم دورت بندازم؟به من چه که تو سر يه اشتباه به دنيا اومدي؟مگه دنيايي که ما توش زندگي ميکنيم سر يه همچين اشتباهي درست نشده؟
مي دانم مي بيني مي بينم مي داني مي ترسی مي لرزي از کارم رفتارم مادر جان! مي دانم مي بيني گه گريم گه خندم گه گيجم گه مستم و هر شب تا روزش بيدارم بيدارم مادر جان! من دردم بي ساحل تو رنجت بي حاصل ساحر شو جادو کن درمان کن دارو کن بيمارم بيمارم بيمارم مادر جان!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:47 AM توسط نگین |
|
|
بزرگترين درد اين است که بداني پناه لحظه هايت پناهگاه ديگري دارد!!!
مرد کمي خود را جابه جا کرد. عطر نياز و هوس اتاق خواب را در هاله اي از رويايي ترين لحظه يک زندگي مشترک قرارداده بود. بوسه اي گرم از مرد کافي بود تا هردو را به آتش بکشد. آتشي از هوس و نياز. مرد دست درگردن زن به تمناي عطردل انگيز هوس برآمد و زن نيزدر تمناي هم آغوشي لذت بخش در هرم سينه مرد فرو رفت. براي يک لحظه در هم پيچيدن و اين پيچش مانند دمي بود که برکوره آتش افزاي هوس و نياز گرانداخت. هردو از هم مي نوشيدند. مست از باده هوس و نياز. مرد مي لوليد ، مي ليسيد و هيجان زده مي لرزيد و زن به خود مي پيچيد براي دردرون کشيدن مردانگي مردش . اما ..... اما جاي عشق خالي بود. اين را زن به خوبي احساس کرد. چرا که مرد در تمناي دل انگيزترين روياها نامي از او نبرد و نامهاي ديگري را درگوش او نجوا کرد. زن صبور بود اما به يکباره در هم شکست. مرد در اوج لذت تصويري از هم آغوشي خود با زن ديگر را درگوش او کشيد که زن به يکباره ذوب شد. فروريخت و هوس جاي خود را به کوهي از يخ و سردي سپرد........»
زن چون کوره اي داغ مي سوخت اما هرگز ميلي به او که پدر فرزندانش بود ، نداشت. مرد خود خواسته بود که زن اين چنين شود. زن صبورانه به اميد اصلاح رفتار مرد کوشيد اما هرچه پيش رفت ، رفتار مرد او را پس زد. مرد او را مي خواست اما در قالب جسم ديگري او را به تصوير مي کشيد و اين دردناکترين لحظات زندگي زني بود که شايد روزگاري وصال با او خواب و خوراک مرد را مي ربود...... زن مي رود اما سنگين و افتاده . تصميمش ، مهار هوس و نيازش بردوشش سنگيني مي کرد و خود را از اسب زندگي خود افتاده مي ديد. برايش چه آرزو کنيم ؟ بر گرفته از سايت http://0048.blogfa.com/
بازم مهر شد و خيابون پر شد از بچه هايي که کيف به دست و روپوش به تن کرده راهيه مدرسه شدن...ميرن تا بتونن بنويسن بخونن آب ..بابا...چوپان دروغگو...دندان شيري ...تا بتونن جمع و تفريق کنن تا با جمع ياد بگيرن يکي به بدياشون اضافه کنن و با تفريق يکي از شيطونياشونو يکي از بازياشونو کم کنن فراموش کنن تا وجودشونو ضربدر دروغا و بديا کنن و تقسيم بر سادگي و معصوميت و صداقت بچگيشون....چه با ارزش...!!! نميگم جاي اين درسا حداقل کنار اين درسا کاش بهشون ياد ميدادن چه جوري تو دنيايي که درس نداده امتحان ميگيره بتونن زندگي کنن ...بتونن خوشبخت شن ...نه اينکه مثل ميليونها آدم ديگه مغزشونو پره صورت مسئله کنن و بفرستنشون تو بطن زندگيه که اگه قوانين خشنشو بلد نباشي ميبازي مات ميشي و اونوقت بايد بازيو واگذار کني و قيد همه چيو همه خواسته ها و آرزوهاتو بزني.....بعضي چيزا هست که خود آدم بايد تجربه کنه و بفهمه...اما خيلي چيزا از اين جنس نيستن چيزايي که ميتونه زودتر دونستنش ياد گرفتنش برندت کنه ..اما تو کدوم کتابي تو کدوم مدرسه و دانشگاه و کدوم استاد و معلمي هست که ياد بده چه جوري زندگي کني بهتر و درست تره ...؟ کدوم درسمون بوده که من يادم نيست؟ کاش يادم ميدادن کاش يادمون داده بودن...!
مبصر وقتي اسمم را خواند بي جهت داد کشيدم غايب دوستانم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هيچ نميدانستند که من اينجا و فکر و دلم جاي دگر دل آنها پي درس و کتاب و دل من پي سوداي دگر...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 9:22 AM توسط نگین |
|
|
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري چه زود گذشت! مثل هميشه ازدحام و صداي بوقاي سر سام آور ماشينا ...داشتم از دانشگاه ميرفتم شرکت سرکار خسته بودم خيلي اما چاره اي نبود منشي شرکت زنگ زده بود و بايد ميرفتم...اما انگار با هر روز فرق داشت.. ديگه دخترک سر چها راه که هميشه التماسم ميکرد که ازم آدامس بخر نبود...يکم جلوتر پسري که گل تو دسستاش بود کنار خيابون نشسته بود و تو فکر بود که گلا ي پژمردشو به کي بفروشه تا منو ديد دويي جلوم گفت ميخري چار تا مونده بود ازش خريدم اما خوشحال نشد...تو مترو پسر کوچولوي فال فروش ديگه ديگه مرغ عشقش تو دستش نبود..صداش کردم گفتم مرغ عشقت کو؟گفت ديشب دق کرد ..مرد!به فال اعتقادي ندارم اما اکثر اوقات دلم براش ميسوزه و ميخرم....سوار تاکسي شدم ...صداي آهنگ..آهنگي که من ازش خاطراتي داشتم که ميخواستم هر جوري هست فراموششون کنماما انگار راه فراري نبود بعضي وقتا حتي يه حرف يه عالمه خاطر رو تداعي ميکنه...آهنگ گريه هاي من بود..آهنگ داريوش...اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد...قصه ي گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانو بذارم تا قيامت اشک حسرت ببارم دل هيشکي مثه من غم نداره مثه من غربت و ماتم نداره ..حالا که... به راننده گفتم لطف ميکنين خاموشش کنيد يه نگا تو آينه کرد گفت بهتون نميخوره اهل آهنگ نباشين اما امر امر شماس اما اگه فضولي نباشه چرا گفتين خاموش کنم از داريوش خوشتون نمياد گفتم نه از اين آهنگ خاطره هاي خوبي ندارم ديگه چيزي نگفت رسيديم پولو دادم و پياده شدم گفت يه چيزي از من به شما نصيحت نذاري هر چيزي حتي يه خاطره اينجوري بهم بريزتتون..صبر نکردم بقيه پولو بگيرم چند بار صدا کرد اما توجهي نکرم..رسيدم شرکت رييس شرکت کارم داشت رفتم تو اتاقش...هميشه از نگاهاش معذب ميشم ..آدم اتو کشيده و عصا قورت داده ايه طبق معمول کار واجبي نداشت اما منو اينهمه راه کشيده بود اونجا اين بيشتر کلافم کرد...گفت ساعت کاري تغيير کردهو..بعدم گفت خسته به نظر ميايد اگه اجازه بدين برسونمتون گفتم ممنون خودم ميرم...خوب ميدونه باهاش نميرم اما هميشه تکرار ميکنه...نزديکاي خونه هميشه يه زن فالگيري بود که دنبال همه را ميفتاد تا فالشونو بگيره...نبود يه نفس راحت کشيدم بيشتر از ده بار دستامو گرفته و اين جمله ها رو تکرار کرده...خط عمرت زياد بلند نيست اما اونقدرم که فکر ميکني بهت سخت نميگذره ...يه نفر دنبالته دوست داره اما تو انگار دوسش نداري ..يه مدته خيلي سختي کشيدي اما غصه نخور خدا با توئه همه چيز تغيي ميکنه تو طالعت روشنيه...حسود زياد داري... دختر خشگلي هستي اما قدر نميدوني يه چشم نظر بهت ميدم هميشه همرات باشه..خيلي مراقب باش..!ساعت 12 اما خوابم نميبره ..اما مثل بچگيا که بابام منو ميذاشت روپاهاشو برام لالايي ميخوند تا خوابم ببره و خودش هميشه زودتر از من خوابش ميبرد بايد چشمامو به هم فشار بدم تا شايدخوابم ببره..!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مهر1386ساعت 6:45 PM توسط نگین |
|
|
نميدانم چرا وقتي گريه ميکنم جهان را سيل نمي برد
يعني جهان بزرگتر از غصه هاي من است؟
من ميخواستم رقابت کنم با همه عاشقا و معشوقه هايي که تظاهر ميکرد هستنو نبودن و بعدها گفت ...البته اين تظاهر تبديل شد به واقعيت و طولي نکشي که يه رقابت احمقانه پيش اومد رقابتي که فکر ميکردم من برندشم اما نبودم شنيدن اون زمزمه هاي عاشقانه تجربه ي عشق براي اولين بار در کنارش... همه باعث شد توي تمام زندگيم و براي اولين بار به اين حس برسم که چقدر خوبه که به دنيا اومدم چه خوبه که زنده ام ...چقدر خوشبختم و چه خوبه که يه زنم .....لحظه اي که فهميدم رفتنش قطعيه سعي کردم با خودم کنار بيام اما همه چي به هم ريخت نفهميد وقتي ميخواد بره درو چه جوري بايد پشت سرش ببنده!!!
زمان به من اموخت: که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.
خواستم خودمو گول بزنم همه خاطراتمو انداختم يه گوشه و داد زدم ديگه فراموش...اما يدفه يه چيزي ته قلبم داد زد يادمه..!!!
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم پررنگ ها را ميبينيم سخت ها را ميخواهيم غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند بيرنگ ميمانند و بي صدا ميروند...! عشق را مي زنم فرياد چه کسي مي شنود اين فرياد دست هايم خالي است پاهايم خسته است ديگر از حرف شنيدن خسته ام دگر از حرف زدن ها خسته ام چه کسي مي شنود فرياد مرا هيچ کس اين جا نيست گوش ها سنگين است همه جا خاموش است حرف ها تکراري است حرف ها تکراري است!
نه صداي قدمي نه صداي قفسي همه پنجره فرياد شده است بر سرم مي کوبد که نگاهت نگران غم کيست؟به چه مي انديشي؟ من نگفتم که به تنهايي خود عادت کن شب تاريکم بر پنجره آورده فشار به خيالم که تو خواهي آمد چشم از در نتوانم برداشت پنجره تلخ و عبوس همه فرياد شده بر سرم مي کوبد بيهوده چشم به در دوخته اي پشت در نيست کسي..!
شب سردي است، و من افسرده راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها.سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل،غم من، ليك، غمي غمناك است
دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند مگر اينکه يکي از آنها به خاطر ديگري خود را بشکند...یعنی شکستن یکی به تنهایی کافیه...؟؟؟در مورد دو تا خط شاید ...اما در مورد آدما به من ثابت شده که اینطور نیست!!!
زير باران بودم ، همره غم تنهاچشم زيبايت گشت در مه شب پيدا با دوچشمت گفتم : بي خبر از مائي ازغروب و باران حال ما جويايي؟ هيچ ميگويي او زير باران تنهاست ياد داري گفتي : با تو باران زيباست آخرين شب گرم رفتن ديدمش لحظه هاي واپسين ديدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب ديده ام گريان دلم بيمار بود گفتمش از گريه لبريزم مرو گفت جانا ناگريزم ناگريز گفتم او را لحظه اي ديگر بمان گفت مي خوام ولي دير است دير در نگاهش خيره ماندم بي اميد سر نهادم غمزده بر دوش او بوسه هاي گريه آلودم نشست بر رخ و بر لاله هاي گوش او ناگهان آهي كشيد و گفت واي زندگي گاه زيباست گاه زشت گريه را بس كن مرا آتش مزن ناگزيرم از قبول سرنوشت شعله زد در من چو ديدم موج اشك برق زد در مستي چشمان او اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت قطره قطره از سر مژگان او از سخن مانديم و با رمز نگاه گفت مي دانم جدايي زود بود با نگاه آخرينش بين ماهاي هاي گريه ها بدرود بود
افسوس که چه دیر فهمیدم زندگي همان روز هايي بود که زود گذشتن آن را آرزو مي کردم ديشب از نيمه شب خدا بر سرم زد آسمان غم برمن باريد و طوفان اشک در وجودم وزيد افکار برهنه ام با تلخي به تصوير کشيده شد و چشم هايم آه چشم هايم دريچه نور رابست ونفرت مانند ريسماني بردستهايم پيچيد و باورهاي بلورين قلبم از رنج شکست . چيزها ديدم در زمين ازآغاز وجود تا کنون که از وجودشان شرمم آمد! شرمتان باد اي فرزندان آدم !!! آه از قابيلي که هابيل را به جرگه مردگان فرستاد و آه از قومي که بر يک ديگر تاختند و پرچم صلح را زير پا نهادند آه از دلهاي سنگي که در سينه ي آدميان است ....... من مردي ديدم که از دين ميگفت و از خدا اما شباهنگام بر گفته هاي خود احمقانه ميخنديد من زني ديدم که شرافت ميخريد و چه غمگين ميخنديد بر پستي وجود مردها من کودکي ديدم که هوا را ميبلعيد و از زور سيري اشک ميريخت من مردي ديدم که که ترس از دادن سکه هايش او را به دنياي وحشت فرستاد من عاشقي ديم که پنهان از معشوقش چشم هاي غزالي ديگر را مي پرستيد من چيز ها ديدم در زمين که نبض وجودم راکن کرد و روح سرکشم را حيران بيچاره قلب بلورينم هزارن تکه شد و در آخر نفس هايم به شماره افتاد من مرگ رالحظه اي با چشم هايم ديدم و بعد از اين دنيا دل کندم و بر خاک افتادم سال ها ميگذرد اما کسي من مرده را خاک نکرد . حال اين منم اثر جرم شما آدميان شرم ازبودنتان شرم از آدم و شرم از من ،شرم از من ....!
منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 2:55 PM توسط نگین |
|
آه خدای من...تو میدونی من تو این چند ماه چقدر سختی کشیدم تا یکم فراموشش کنم اما اون حرفا شنیدن خیلی چیزا همه چیزو دوباره زنده کرد اومده بود که دوباره بهم بریزم اومده بود تا سبک بشه و حرفایی بگه که اگه خیلی وقت پیش گفته بود الان خیلی چیزا فرق میکرد.بازم من ..اون و بغض دیرینه من اما ایندفه نه به خاطر ترس از دست دادنش خیلی وقت بود از دستش داده بودم به خاطر حرفایی که شنیدنش یه بار دیگه همه چیزو بهم ریخت به خاطر اون دروغا نامردیا به خاطر حرفایی که شنیدنش در باورم نمیگنجید..مثل همیشه من سعی کردم تک تک حرفایی که میگه باور کنم اما اون نخواست ...برام درد آور بود نتونستم بی گناهیمو ودروغ بودن تهمتی که بهم زدن ثابت کنن شنیدنش برام خیلی سخت بود همه چیز بر علیه من و من چیزی نداشتم که ثابت کنم هیچ دروغی نگفته بودمم من فقط بازیچه شدم برای یه دشمنی و انتقام بچه گانه که دلیلشم هیچ وقت نفهمیدم ..تنها چیزی که اینروزا یکم آرومم میکنه اینه که تو از اون بالا همه چیزو دیدی دیگه مهم نیست کی چی فکر کنه مهم اینه که هیچ عذاب وجدانی ندارم هیچ دروغیم نگفتم ..همیشه هر قدمی که خواستم بردارم اول سعی کردم تو رو در نظر بگیرم ای خدا تو که همه چیزو میدونی....من صادقانه باهاش بودم ..برام سخته که حرفای یه آدم دروغگوی نامردو باور کرد یکی که خودشم خوب میدونست باهاش دشمنی داره اونوقت منی که اینهمه مدت باهاش بودمو سعی کردم روراست باشمو باور نکرد نمیتونم اینارو ببینمو آروم باشم مگه یه آدم چقدر تحمل داره تو که شاهدی اگه هر کاری کردم به خاطر اون بود میدونم که میدونیو مطمئنم یه روز میفهمه ولی شاید خیلی دیر باشه...تظاهر به بدیش برای من بود و خوبیاش برای یکی دیگه نمیدونم چه عدالتیه... چرا من؟دلم خیلی گرفته بیشتر از همیشه آه خدای من...خوب میدونم دنیای دیگه ای هم هست میدونم تو همه اشکامو دیدی میدونم از گذشته و همه چیزم با خبری شاید من نتونستم خیلی چیزا رو ثابت کنم اما میدونم تو با عدالتت همه چیزو ثابت میکنی..همیشه سعی کردم ببخشم همیشه سعی کردم خیلی تقصیرا رو به گردن بگیرم اما نمیتونم قبول کنم کسی تهمت به این بزرگی بزنه و بگم بخشیدمش ...نمیدونم اون آدم چه جوری تونست برای تلافی کردن یا شاید یه دشمنی یا یه سرگرمی احمقانه با منو زندگیم بازی کنه و منو وارد این ماجرای احمقانه کنه. میدونم که نیازی نیست من انتقاممو بگیرم به قدرتت ایمان دارم و میدونم همه چیزو دیدی و میدونی چقدر دلم شکست...فقط همین...! به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوریه کی نپرس از چی گرفته...!
خنده ها تکراری گریه ها تکراریست من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست همه جا غرق سکوت کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی دل من می ترسد ترس هم تکراریست ....
اشکهایت بر لبهء پرتگاه پلکت ایستاده اند و تو مجبوری لبخند بزنی....سخت تر از این سراغ داری؟!!!
ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ . زهر اين فکر که اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من . لحظه ام پر شده از لذ ت يا به زنگار غمي آلوده است . ليک چون بايد اين دم گذرد , پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است . و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است . دنگ ... , د نگ ... لحظه ها مي گذرد . آنچه بگذشت , نمي آيد باز . قصه اي هست که هرگز د يگر نتوان شد آغاز . مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است . تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز رنگ لذت دارد , آويزم , آنچه مي ماند از اين جهد به جاي : خنده لحظ? پنهان شده از چشمانم . و آنچه بر پيکر او مي ماند : نقش انگشتانم . دنگ ... فرصتي از کف رفت . قصه اي گشت تمام . لحظه بايد پي لحظه گذرد تا که جان گيرد در فکر دوام , اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر , وارهانيده از انديشه من رشته حال وز رهي دور و دراز داده پيوند با فکر زوال . پرده اي مي گذرد , پرده اي مي آيد : مي رود نقش پي نقش دگر , رنگ مي لغزد بر رنگ . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ ... , د نگ ... دنگ ...
هر روز احساسی را می کشم .. هر روز حرفهایی را خفه می کنم.... سنگینم چون سرشارم از سنگ قبر ها خالی ام چون در خودم قتل عام کردم روزها روی سنگ ها رو می خوانم و شب ها -گاه- شمع هایی روشن می کنم ... روزگار نیمه ای از وجودم را سوزاند اما نیمهء دیگر را آدمها سوزاندند ... آدمهایی از جنس آتش افسوس آب نبودم ... افسوس .... تنم گورستان است ... هر روز هزار گور را با خود می کشم از این سر شهر تا آن سر شهر ... سنگینم و شاید اندکی غمگین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 10:11 AM توسط نگین |
|
|
هر روز طلوع ديگريست بر انتظار فرداهاي من..!
از صداي زنگ تلفن بيزارم ان هنگام که با فريادي مرا به سوي خود ميخواند و تقاضاي کمک مي کند وقتي به درخواست او جواب ميدهم صدايي نااشنا از ان طرف از من ميخواهد که اشنايش را بانگ زنم و من خسته و ملول از انتظاري تلخ باز هم گوش به راه فريادي ديگر از تلفن و من دوباره گول ميخورم وباز صدايي نا اشنا از ان سو و من همچنان در انتظار صداي اشنايم ....در انتظار صداي او...!
من صبورم اما .............. به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم يا اگر شادي زيبايي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم...........! من صبورم اما .............. چه قدر با همه عاشقيم محزونم ! وبه ياد همه خاطرهاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم.! من صبورم اما .............. بي دليل ازقفس کهنه شب مي ترسم بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند ...........مي ترسم! من صبورم اما ............. آه............اين بغض گران صبر نمي داند چيست؟
خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست؟
آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همينجاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند صبخ فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند راستي آنچه که يادت دادم پر زدن نيست که در جاست بخند آدمک نغمه آغازنخوان به خدا آخر دنياست بخند
آمد کنار حوصله ي تنگ من نشست مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين گفت آسمان براي من و تو هميشه هست خورشيد شد کشيد به آتش تن مراخنديد بند بند وجودم ز هم گسست پيچيد بوي تلخ وداعي هميشگي افتادم از نهايت چشمش دلم شکست از درد حلقه مي زدم و دم نمي زدم دريا و آسمان و زمين دست روي دست حالا نشسته ام به تماشاي روزهاحالا اسير بازي اين روزگار پست حالا منم که سنگ صبور زمين شدم او يک پرنده شد در افق هاي دور دست پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست
گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کردشقايق هست اما تو نيستي چه بايد کرد؟
که مردم به آن شادماني بي اساس مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم، که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
من که رفتم بنشينيدو...هوارم بزنيد باد هم آگهي مرگ مرا خواهد برد بنوسيد که: "بد بودم" و جارم بزنيد من از آيين شما سير شدم.. سير شدم
آخرين نامه من....
آدم آنقدر ناب نشده بود که در بهشت مأوا گزيند.آسمانيان هم حتي نميدانستند که زمين کورهي داغ خالص شدن اوست . رنج ... پادزهر همهي فراموشکاريهاي آدميست ...سيب بهانه بود !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 8:14 AM توسط نگین |
|
|
گريه من بي بهانه نيست چندين شب است نگاه تو عاشقانه نيست روي نيمکت تنهاييم نشستم وبه ياد آوردم
تو مي آيي، يقين دارم زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند،تو مي آيي يقين دارم که مي آيي پشيمان هم... دو دستت التماس آميز، مي آيد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ، دستي دست گرمت را نمي گيرد. صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه، به فريادي مرا با نام مي خواند و مي گويي که اينک من، سرم بشکن دلم را زير پا له کن ولي برگرد... همه فرياد خشمت را، به جرم بي وفايي ها، دورنگي ها، جدايي ها به روي صورتم بشکن، مرو اي مهربان بي من که من دور از تو تنهايم! ولي چشمان پر مهري، دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سکندر نيست که سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي دو دست کوچکش، با پنجه هايي گرم و لغزنده، ميان زلف هاي نرم تو بازي نمي گيرد پريشانش نمي سازد، هزاران پاره هستي را به پاي تو نمي بازد. زن کوچک چه خاموش است! تو مي آيي زماني که نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد ، هراسان، هر کجا، هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد،مبادا بر نگاه ديگري افتد. دو چشم من تو را ديگر نمي خواند، به شوقي دلکش و شيرين و تو هرچند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد، سراب آرزو باشد و لبانت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد، محال است اينکه بتواني بر آن چشمان خوابيده، دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي، نگاهت را به گرمي بر نگاه من بياويزي به لبهايم کلام شوق بنشاني! محال است اينکه بتواني دوباره قلب آرام مرا، قلبي که افتادست از کوبش بلرزاني، برنجاني، محال است اينکه بتواني مرا ديگر بگرياني. تو مي آيي يقين دارم ولي افسوس آن پيکر که چون نيلوفري افتاده بر خاک است دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد، به ديوار بلند پيکر گرمت نمي پيچد ،جدا از تکيه گاهش در پناه خاک مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر |